تبليغاتX
خــــــــــدایا عاشقم کن
خــــــــــدایا عاشقم کن
زنــدگی زیباست اما..........شــهادت از آن زیبا تر است
سخنان شهید آوینی قسمت آخر بخش اول

توسعه اقتصادي و دين: فرهنگي توسعه اقتصادي با فرهنگ دينداري معارض است و اين امري است كه اكنون روز به روز بيش از پيش در كشور ما وضوح مي‌‌يابد،‌ توسعه اقتصادي نيازمند به فرهنگ ليبراليسم است و بنابراين خواه‌ناخواه ادامة اين وضع جامعه ما را به يك تعارض دروني فرهنگي دچار خواهد كرد. تهاجم فرهنگي از يك سو تعبيري است كه اشاره به اين تعارض فرهنگي دارد و از سوي ديگر همانطور كه عرض شد به تغيير خاص استراتژي غرب در مقابله با تفكر انقلاب اسلامي بعد از قبول قطعنامه 598 و پايان جنگ اطلاق مي‌شود و اين واقعيت غيرقابل انكار است.

آمريكا: هروزگار اقتدار آمريكا سپري شده و اين گرگ پير، همانطور كه نوام چاسكي مي‌گويد، ديگر تنها به كساني حمله‌ور مي‌شود كه نتوانند با او بجنگند.

ولايت: همه اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بوده‌اند، و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد، مگر نيست؟ آيا ما به راستي دريافته‌ايم كه او كيست و چه مي‌گويد؟ آيا ما به راستي سر به فرمان او سپرده‌ايم و ديگر خودي درميانه باقي نمانده است؟ ما را با فلك‌زدگان راهي طريق هوي و هوس كاري نيست. آنان اين كشتي طوفان زده اقيانوس بلا را جزيرة غفلتي انگاشته‌اند، امن و امان، جاودانه و بي‌تاريخ، مگر اين سينه خاكي در دل اين آسمان لايتناهي، كه محضر خداست، به ناكجاآبادي بي‌خدا رسيده است. روي سخن من با آنان است كه هنوز محفل انس را رها نكرده‌اند، آنان كه هنوز دغدغه مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند واي بر ما اگر اين وصي خدا نيز در ميان ما غريب باشد... و مگر نيست؟مگر نه اينكه ما در انتظار بوده‌ايم در انتظار طالوتي كه در اين عصر حاكميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت،‌ در انتظار پير فرزانه‌اي كه در اين عصر جاهليت ثاني، از باطن يا ظلمات راهي به چشمة حيات بيابد؟ او آمده است آن كه مردانگي طالوت را با فرزانگي جمع دارد. اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست كه در كار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نكنيم. هرچند با عقل ما سازگار نباشد؟

ولايت فقيه: نظام حكومتي ولايت فقيه نظام جديد و بي سابقه‌اي است كه اگر چه نوعي حكومت تئوكراتيك، يا به عبارت عاميانه خدامحورانه، است اما با هيچ كدام از قوالب حكومتي تجربه شده، انطباق يا حتي شابهن ندارد ولايت فقيه مبتني بر اسلام ناب است كه هم از حقوق بشر و هم از آزادي دريافتي كاملاً متفاوت با مشهورات و مقبولات بين‌المللي دارد.

عارف حقيقي و عارف دروغين: عارف حقيقي مست مي الست است و عارف دروغين مست مي پلشت. آب‌انگور هردو عقل از كف نهاده و بي اختيار هستند اما اولي اراده‌اش را در ارادت حق فاني كرده است و عقلش را داده تا به جنون عشق رسد و آن ديگري طوق ارادت شيطان بر گردن گرفته او نيز به ديوانگي رسيده است؛ اما ديوانگي‌اش نه جنون عشق است كه جن زدگي است.

حلزون هاي خانه به دوش: روشنفكران غرب‌گراي اين مرز و بوم براي توجيه وجود خويش ناگزير هستند كه چشم بر واقعيات ببندند و پيله وهم و خيال بر دوش به حياتي حلزون‌وار خود دل‌خوش كنند. و به همين علت در جايي كه ايدئولوژي و مقاصد سياسي لازمه ذاتي زندگي روشنفكري است ناگزير بايد وانمود كنند كه از سياست و ايدئولوژي مي‌گريزند.

خانه جنون: دل خانه جنون است. پس ريشه شعر و تنزل نيز در دل است. در اعماق دل اما دل نه آنچنان است كه هرچه به عمق آن فرد روي، از خود دورتر شوي، دل در عمق به اصل وجود مي‌رسد.

هنر:هنر ياد بهشت است و نوحة انسان در فراق، هنر زبان غربت بني‌آدم است در فرقت دارالقرار و از همين روي همه با آن انس دارند. چه در كلام جلوه كند و چه در نقش... انسي ديرينه بر قدمت جهان هنر زبان بي‌زباني است و زبان همزباني.

ترس: ترس رويكرد قدرت است و آنكه خود را قدرتمند مي‌نمايد، بيش از ديگران مي‌ترسد.

آغاز رنجرنج بشري با هبوط آغاز مي‌شود، با فروافتادن از بهشت مثالي؛ بهشتي كه در عين حال مثالي است از ذات آدم و حقيقت وجود او.

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:48  توسط rows | 
شعر و نجوا 2

دفتر سپيد, قلمي سرخ

به چشمانش كه نگاه كردم،

تبلور ايمان را يافتم

سر بر خاك كه مي‌نهاد،

هق‌هق اشك بود و ناله‌هاي بي‌قرار

درست از همانجا حضور خدا را حس مي‌كردي

لحظه لحظه رسيدن به قرب الهي را

خاكي و متواضع با لباس ساده بسيج

دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،

زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سيد هنوز با دهان روزه و دعاي زير لب از سفرهاي سبز آسماني شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپيد با قلمهاي  

سرخ مي‌نوشت.


نخل تنومند 

شب جمعه

و مردي در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)

«يا غياث المستغيثين»

بغضي بود كه در گلو مي‌شكست

صداي هق هق گريه‌هاي مرد و شانه‌هاي لرزانش

مرا متوجه او ساخت

پس از اتمام دعا كنارش نشستم

معصوميت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش

ناگهان تمام وجودم لرزيد

با ديدن كتاب حافظ

گفت: «برايم فال بگير.»

و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت

«خرم آن روز كزين منزل ويران بروم.»

و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فرياد مي‌زد.

چند ساعت بعد عازم رفتن شد

پرسيدم: «نامت چيست؟»

گفت: «مهره‌اي گم شده در صفحه شطرنج الهي»

دو سال گذشت

اما طنين صدايش در ذهنم بود.

بار ديگر

او را در محفل عاشقان مولا يافتم.

نامش را پرسيدم.

گفتند: «سيدي از عاشقان سلسله ولايت است.»

در تكرار مكرر آن محفل

شبي از شبها به اصرار دوستان فقط براي دل او سروده‌اي را خواندم

او برعكس سجاده‌نشينان خانقاهي بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.

اي كاش من مرید اين يل پهنه عرفان و عشق حق بودم.

او را دوست داشتم بدون اينكه حتي نامش را بدانم.

سرانجام از اين منزل ويران رخت بربست.

و من تازه فهميدم كه چه پربار بود‏, اين نخل تنومند و سر به زير

     منبع: همسفر خورشيد


سفر حج 

سفر حج ، ميقات با خداي عشق با پاي دل راه سخت صفا و مروه را پيمودن كار عاشقان است. بين آنكه دلش مشتاق باشد،‌ با آنكه پايش مشتاق باشد فاصله‌اي است به وسعت آسمان تا زمين.

مرتضي كه از اين سفر بازگشت،‌ به ديدارش رفتيم، در عرفات گم شده بود، مي‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم. خيلي برايم عجيب بود. من كه گم بشوم ديگر چه توقعي ازآن پيرمرد روستايي است.»

لبخندي بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد يادم آمد كه اي بابا! حديث داريم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.»

صحراي عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بي‌قرار آويني، اگر تمام اشك‌هايش در جبهه بي‌شاهد بود،‌ آنجا كه ديگر مولايش دل بي تاب سيد را مي‌ديد. آنجا كه حجه‌بن‌الحسن(عج) اشك را از روي گونه‌هاي مردان خدا پاك مي‌كند، دستانش را مي‌گيرد،‌ تا راه را گم نكند سيدي دست در دست سيدي والامقام هفت وادي عشق را با پاي جان مي‌دود.

 

مي اي خواهم که ديگر گون شوم باز****سحر آواره مجنون شوم باز
مي من شرح هفتاد و دو آيه است  ****مي خمخانه هور و طلايه است
چه غم ميخانه گر اتش بگيرد ****دعا کن مي نميرد مي نميرد
مي من سطري از حرمان خون است****مي من سوره والفجر و نون است
مي جوشيده با خون گل ياس****مي خورشيد رنگ دشت عباس
مي روزي که بستان را گرفتيم****کليد اين گلستان را گرفتيم
چه مي شد اشک ما تفسير مي شد؟****شبم شبهاي"بهمنشير" مي شد؟
به مدهوشان خاکي پوش عاشق****به سوز نوحه مردان"صادق"
"سبکباران خراميدند و رفتند****مرا بيچاره ناميدند و رفتند"
بگو دشتي است اين،بالا بخواند****"حسام الدين "ز مولانا بخواند:
"کجاييد اي شهيدان خدايي****بلا جويان دشت کربلايي"
2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 2:27  توسط rows | 
خاطرات شهید آوینی 2

ندامت 

صفحه سپيد تقدير ورق خورد،

اما سياهي گناهان من هر ساعت پاكي و صداقت اين دفتر را تيره مي‌ساخت.

سرخي افق دل آسمان را خونين ساخته بود.

كه من دل سيد را شكستم.

از شدت ناراحتي به حياط آمدم

نگاه هراسان، دل بيقرار و لبان لرزان من،

همه گوياي ندامت بود. قدمي بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن.

سيد مرتضي در را بست، به نماز ايستاد.

او هنوز دفتر اخلاصش سپيد بود.

ساعتي بعد در خيابان در آغوشش بودم.

گويي اتفاقي نيفتاده است.

منبع : كتاب همسفر خورشيد

راوي:محمدي نجات


زندگي و نماز 

به نماز سيد كه نگاه مي‌كردم،

ملائك را مي‌ديدم كه در صفوف زيباي خويش او را به نظاره نشسته‌اند.

رو به قبله ايستادم. اما دلم هنوز در پي تعلقات بود.

گفتم: «نمي‌دانم‏, چرا من هميشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»

به چشمانم خيره شد.

«مواظب باش! كسي كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگي نيز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.

اما من مدتها در فكر ارتباط ميان نماز و زندگي بودم.

«نماز مهمترين چيز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار ديگر خواندم, اما نماز سيد مرتضي چيز ديگري بود.

               1- از سخنان سيد مرتضي آويني

منبع: كتاب همسفر خورشيد

راوي: اكبر بخشي
2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 2:28  توسط rows | 
شعر و نجوا

 
 زليلي من شنيدم يا علي گفت ****به مجنون چو رسيدم يا علي گفت
مگر اين وادي دارالجنون است ****كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز مي كرد ****به گوش غنچه كم كم يا علي گفت
چمن با ريزش باران رحمت ****دعايي كرد او هم يا علي گفت
يقين پروردگار آفرينش ****به موجودات عالم يا علي گفت
خمير خاك آدم را سرشتند ****چو بر مي خاست آدم يا علي گفت
مسيحا هم دم از اعجاز مي زد ****ز بس بيچاره مريم يا علي گفت
علي را ضربتي كاري نمي شد ****گمانم ابن ملجم يا علي گفت
مگر خيبر ز جايش كنده مي شد ****يقين آن جا علي هم يا علي گفت
 
مرگ سواران شب حادثه هاييد
خورشيد نگاهيدودر افاق رهاييد****مرداب کجا فرصت پيدا شدنش است
انگاه که چون موج از اين بحر رهاييد ****چون صخره صبوريد شب شيطنت باد
رنجوريتان نيست از اين فکر رهاييد****در سينه تان زهره صد موج نهفته است
حالي که سبکبار تر از ابر شماييد****شب تا برسد ياد شما مي رسد از راه
در ياد شماييم که ايينه ماييد****ان روز نبوديم ک اين قافله مي رفت
با ما که نبوديم بگوييد کجاييد****مانديم و نرانديم نشستيمو شکستيم
رفتيدو شنيديم شهيدان خداييد

***عشق یعنی لایق زهرا شدن ......... عشق یعنی با خدا هم دم شدن***

عشق یعنی جام لبریز از شراب ......... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

 عشق یعنی خواستن و له له زدن ......... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن

 عشق یعنی سال های عمر سخت .... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

 عشق یعنی با " خدا یا " ساختن .......... عشق یعنی چون همیشه باختن

 عشق یعنی حسرت شب های گرم ........... عشق یعنی یاد یک رویای نرم

 عشق یعنی یک بیابان خاطره ........... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

 عشق یعنی گفتنی با گوش کر .............. عشق یعنی دیدنی با چشم کور

 عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ................. عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها .............. عشق یعنی آبی یه بی انتها

عشق یعنی یک سوال بی جواب ................ عشق یعنی رفتن توی خواب

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 21:20  توسط rows | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ

شما مي توانيد با کلیک بر روی کلید بالایــــــــی با ID : AALLI3 من در تماس باشین.
وهمچنين با rows.aalli3@Gmail.com

نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1386
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
ارتباط با بهترين دوستهاي من
مجمع وبلاگ نویسان مهدوی
  عشق واقعی
  خاتون نيلوفري
  بسوي افق
  ضـــد منافق
  هـــــــــــــــنر
  مرکز فرهنگی شهید آوینی
  هيئت ديوانگان حسين
 
 

 RSS


POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان