X
تبلیغات
خــــــــــدایا عاشقم کن

خــــــــــدایا عاشقم کن

زنــدگی زیباست اما..........شــهادت از آن زیبا تر است

بياييد دعا كنيم خدا مارو عاشق كنه

سلام علیکم     
            حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز را آموخته است و را ه کربلا را می شناسد.   شهید آوینی
شهدا شمع محفل بشریتند       امام خمینی (ره)
چقدر شهدا رو میشناسیم چقدر بیاد شهدا هستیم !!!!
 
به وبلاگ گل روز خوش آمدید
 
نُه چيز نيست براي كسي كه نُه خصلت ندارد .
۱- فضيلت نيست براي كسي كه « عقل » ندارد .
۲- شرف نيست براي كسي كه « علم » ندارد .
۳- ثواب نيست براي كسي كه « عمل خوب » ندارد .
۴- اجر و مزد نيست براي كسي كه « نيّت » ندارد .
۵- دوست و رفيق نيست براي كسي كه « خُلق خوش » ندارد .
۶- رأي و انديشه نيست براي كسي كه « دليل و حجّت » ندارد .
۷- خير و خوبي نيست براي كسي كه « كرم و بخشش » ندارد .
۸- رياست نيست براي كسي كه « حلم و بردباري » ندارد .
۹-دين نيست براي كسي كه « تقوا و پارسايي » ندارد .

مردي از حضرت علي (ع) خواست كه او را نصيحت كند فرمود:

مباش از كساني كه بدون عمل چشم به آخرت دوخته است وتوبه را با طول آرزو به تاخير مي اندازد ،درباره دنيا سخن پارسيان را مي آورد در حالي كه كردار او عمل مشتاقان به دنيا را نشان مي دهد

اگر از دنيا به او داده شود سير نمي گردد واگر از دنيا بي نصيب باشد قناعت نمي كند از شكر آنچه به او داده شده ناتوان مي ماند ودرباره ي آن چه به او داده نشده زيادتي مي طلبد ، نهي مي كند ولي خودش نهي را نمي پذيرد  وامر مي كند  به ان چه آن را انجام نمي دهد

مردم صالح را دوست مي دارد ولي عمل آنان را بجا نمي آورد و گناهكاران را دشمن مي دارد ولي خود يكي

 از آنان است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 11:40  توسط rows  | 

عاشق شويم

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه  هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور

وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو را در زيبايي گل بجوييم درحالي كه اين تكرار هميشگي اشتياق خوب ديدن را از من گرفته است. چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين تكرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب كرده است

 

خدايا: مي ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي

پس اي خداي مهربان مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده

خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شگوه تو در زيبايي گل ها باشد. خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم.

 خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم

 

خدايا : چگونه مي توانم روي به سوي تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم در حالي كه خود از كرده خويش آگاهم . چگونه مي توانم دوستار تو باشم در حالي كه بر عهد و پيماني كه با تو بسته ام وفادار نبوده ام . چگونه مي توانم طلب عفو و بخشش كنم در حالي هنوز شعله هاي عصيان در درونم فروزان است.

 

بارالها:چگونه مي توانم روي به توبه آورم درحالي كه اسير هواهاي نفساني خويشم.

 

 بارالها: تو از علاقه ي من نسبت به خودت آگاهي و ميداني كه چقدر مشتاق رسيدن توام ولي هر وقت كه تصميم گرفتم كه به سوي تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت . هميشه آرزويم اين بوده است كه حتي براي يك روز هم كه شده آنچه باشم كه تو مي خواهي وآنچه كنم كه تو مي پسندي ولي افسوس اين نفس سركش تا كنون مجال برآورده شدن اين آرزو را به من نداده است

 

بارالها : مي ترسم، از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است مي‌ترسم . از اين بيابان و شوره زاري كه در پيش روي من است مي‌ترسم. مي ترسم كه مرگ به سراغم بيا يد و آرزوي رسيدن به تو را اين بار از من بستاند. پس اي پروردگار بي همتا به لطف و كرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده تا خويشتن را از هر چه بدي است پاك كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 12:47  توسط rows  | 

اشعاری چند

بر صليبم ، ميخ کوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم  باورهای خويش ،

بوده ام ديروز هم آگاه از فردای خويش !

 

مهر ورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست آنچه بر من می رسد ،

زين ناسزاتر هم سزاست .

 

ساقه  نيلوفری روييد در مرداب زهر ،

ای همه گل های عطر آگين  رنگين ،

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

 

جای من بالای اين دار است با اين تاج خار !

در گذرگاه شما ،

اين تاج ، تاج  افتخار !

 

جای من ، تا ساعتی ديگر ، از اين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست !

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 11:18  توسط rows  | 

جملاتی چند

بهترین راه آماده شدن برای فردا ، این است که کار امروز را عالی انجام دهیم .

 

در زندگی ، به چیزی اهمیت ندهید که بدون آن هم زندگی در جریان باشد .

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به خاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

 

امید ، درمانی است که شفا نمی دهد ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم .

 

دانا به کار خود توکل می کند و نادان به آرزوی خویش .

 

عروس زندگی ، کار است که اگر بتوانی داماد این عروس شوی ، فرزندتان سعادت خواهد بود .

 

آدم نادان در کار همه دخالت می کند ، به جز کار خود .

 

کار کن ، پیش از آنکه نیازمندی به کار وادارت کند .

 

در اندیشه آنچه کرده ای مباش ، در اندیشه آنچه نکرده ای باش .

 

خانه ات را برای ترساندن موش ، آتش نزن .

 

سکوت ، گفتاری است که هرگز دچار خطا و اشتباه نمی گردد .

 

میوه بالای درخت ، از این جهت در نظرمان لذیذ جلوه می کند که دستمان به آن نمی رسد .

 

تنها چیزی که بین تمام مردم جهان از همان روز اول به مساوات تقسیم شد ، مرگ است .

 

دنیا ، اتاق انتظار سعادت است ، همه در این اتاق جمع می شوند ولی به کمتر کسی اجازه ملاقات می دهند .

 

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند .

 

گوینده ماهر ، همان شنونده زبردست است .

 

سخن ، دارویی است که اندک آن سود دهد و بسیارش کشنده باشد .

 

سرنوشت ، ارباب ترسوها و بنده جسوران است .

 

زمانی خود را شجاع بدانید که بعد از هر شکست لبخند بزنید .

 

کسیکه دو بار از روی یک سنگ بلغزد ، شایسته است که هر دو پایش بشکند .

 

اشتباه کردن ، یک عمل انسانی است و تکرار آن عملی حیوانی .

 

فقیر از برخی از نعمتهای دنیا محروم است ، خسیس از همه نعمتهای دنیا .

 

می توانیم از سال ، قرنی بسازیم و می توانیم قرنی را در دقیقه ای بگنجانیم .

 

زندگی ، یعنی بالا رفتن از سربالایی ، نه پایین آمدن از آن ، کسیکه پایین می آید زندگی را می بازد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 11:56  توسط rows  | 

جملاتی چند

 ... و باز شب. و اين بار در ميان نور. در ميان انوار.
... و باز زيبايی . و اين بار در ميان گلهايی به به قشنگی خورشيد٬ به هنگام طلوع.
و سنگهايی سپيد و سياه٬ هک شده بر دل آنها٬ شعاهايی از نور٬ که گاهی با تو حرف می‌زنند.
و گاهی به چشمانت اشک می‌نشانند.
... و عکسهايی به وضوح مهتاب و چشمانی به سان خورشيد٬‌ که هزاران حرف با تو دارند.
يکی می‌گويد برو
          تنهاييم را
                 با قدم خشمت نرنجان.
او می‌گويد! بمان با تو صد حرف دارم ... و سفره دل می‌گشايد و آه بر می‌آورد...
من طاقت ماندن ندارم...
اما می‌مانم
    و گوش به او می‌سپارم.
                    خيلی از حرفهايش را می‌فهمم و هزاران را نه!
ترجمه نمی‌دانم٬
          هر وقت خواسته‌ام نور را به ترجمه بنشينم٬ شيطان مزاحم اوقاتم گشته است.
... اما اينبار حرفهايش چيز ديگريست.
قلب من گنجايش آنرا ندارد٬ و می‌شکند.
     قلب من شب را می‌شکند٬ و فرياد بر می‌آورد.
... اينجا همه لبخند می‌زنند!
        اشک مرا هم در می‌آورند!
                 لبهايشان٬ انگار همه خشکيده است! اما همه می‌خندند!
اينجا همه با هم مهربانند!
        همه با هم سبزند!
                   و همه با هم به آبی آسمان می‌نگرند.
اينجا محله با صفاييست! محله خوبيهاست!
     اينجا همه به صحبتت می‌گيرند! همه به پای صحبتت می‌نشينند!
هيچکس به تو٬ تو نمی‌گويد!
     لفظ شما! مخصوص اين جماعت است!
...آه! ای کاش من هم روزگار بودنشان کنارشان بودم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 22:54  توسط rows  | 

قسمتی از جملات برگزیده شهید آوینی

 

تصویری از قلعه حیبر که  توسط حضرت علی (ع) فتح شد

زينب (س): زينب کبري (س) گنجينه‌دار عالم رنج است، او محمل گرانبارترين رنج هايي است که در اين مبارکه نهفته، «لقد خلقنا‌الانسان» او وراث بيت‌الاحزان فاطمه (س) است.

 

کربلا: کربلا آميزه کرب است و بلا ... و بلا اتفاق شمس اشتياق است و آن تشنگي که کربلاييان کشيده‌اند ...

هنر امروز: امروزه، مفهوم هنر چيز ديگري است، هنر غربي حديث نفس است نه حدث شيدايي حق،‌هنر غرب بيان خودپرستي انسان امروز است هنري شيطاني است. حال آنکه هنر حقيقي حديث شيدايي است. ماشين حجابي است که بين روح انسان و مصنوعات او حائل شده است و اجازه نمي‌دهد که جلوات حسنات روح  در صفات ظاهر شود، ولکن به مصداق،«پري‌رو تاب مستوري ندارد» جلوه‌گري لازمه ذاتي هنر است و اگر در صناعت جايي براي تجلي نيابد، لاجرم روزنه ديگري براي اظهار و اشراق خواهد يافت.

هنر انقلاب: هنر انقلاب قالب و ماده هنر غربي را مي‌گيرد و اما بدان روح و «صورتي» تازه خواهد بخشيد و در نهايت از لحاظ ماده و قالب کار نيز  از هنر غربي تمايز خواهد يافت.

وظيفه هنر: هنر بايد محملي براي عروح حيات انسان به کمال وجود باشد، نه وسيله‌اي براي تفنن و تزيين و مايه انتقال تأثرات.

عالم نيهيليسم و انتزاع: عالم نهيليسم، عالمي انتزاعي است. پس انتزاع در اين روزگار يک تجربه همگاني است. سير نزولي هبوط از آسمان وحدت و اتحاد به زمين انتزاع است. پس انتزاع تقدير تاريخي بشر است.

راز: امام (ع) سرچشمه راز است و بيابان لطف، عرصه‌اي که مکنونات حجاب تکوين را بي‌پرده مي‌نمايد. مگر نه اينکه اينجا را عالم شهادت مي‌نامند؟ و مگر نه اينکه فاش‌تر هم مي‌توان گفت؟

نيست انگاری يا نيهيليسم: 1- نيست انکاري يا نهيليسم يک سير تاريخي متافيزيکي است که با آغاز فلسفه در يونان آغاز مي‌شود و نهايتاً با انحلال همه اديان در خويش به تماميت مي‌رسد.

امام: امام آفتاب کرامتي است که خود را از ويرانه‌ها نيز دريغ نمي‌کند.

ولايت امام: ولايت امام بر مخلوقات ولايت خداست.

سرشت انسان: گل وجود آدمي، خاک فقر است که با اشک آميخته‌اند و در کوره رنج پخته‌اند.

انقلاب اسلامي: انقلاب اسلامي رستاخيز تاريخي انسان است. بعد از قرن‌ها «هبوط» انقلاب اسلامي يك توبه تاريخي است و بنابراين آن هرگز اقتصادي، اجتماعي و سياسي نيست؛ انقلاب اسلامي يك انقلاب فرهنگي است در جهاني كه به صورت يك دهكده جهاني با يك فرهنگ واحد درآمده است.

بلاي تهاجم فرهنگي: بلا همواره حكمتي است كه بلازدگان از آن غفلت مي‌كنند. بلا فولاد وجود انسان را آبديده مي‌كند و صفات فطري و شئون ذاتي او را به فعاليت مي‌رساند، پس همچنان كه جنگ تحميلي كه يك تحميل بود و ما آن را انتخاب نكرده بوديم، ما را پرورش داد و زيباترين و باشكوه‌ترين صفات فطري انسان را ظاهر كرد، تهاجم فرهنگي دشمن نيز، چه از طريق ويدئو و چه از طريق ماهواره ما را علي‌رغم اين واقعيت كه قرباني‌هاي بسياري از ما خواهد گرفت به تعالي خواهد رساند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 11:27  توسط rows  | 

خطبه ۱۸۸ نهج البلاغه

 سفارش به پرهيزکاری و يادآوری مرگ

ای مردم،‌شما را سفارش می کنم به پرهيزکاری و ترس از عقوبت خدا ، و بسيار او را ستودن برای نعمتهايش که به شما داده ، و بخششهائی که به شما فرموده ،‌و بلياتی که شما را بدانها آزموده است ، پس چه بسا نعمتی را که خاص شما گردانيد،‌و رحمتی که برايتان تدارک ديد ،‌ شما کارهای زشت و گناهان خود را هويدا ساختيد و او پوشاند ، و با اينکه در معرض مواخذه از کردار ناپسندتان قرار گرفتيد ،‌امانتان داد. و شما را سفارش می کنم به ياد مرگ باشيد و از آن غافل نمانيد ، چگونه شما غافليد از مرگی که از شما غافل نيست ؟ و چسان ممکن است نزد کسی که لحظه ای مهلتتان نمی دهد دم از طمع و دلبستگی به دنيا بزنيد ؟ پس کافی است شما را از جهت پند دادن مردگانی که شما ديديد ، بدون اينکه سوار باشند به سوی قبورشان بردند ،‌ و بدون اينکه فرد آينده باشند در آن قبرها فرودشان آوردند ، گوئی هرگز در دنيا نزيسته و در آباديشان نکوشيده اند ،‌ و يا اينکه هميشه ساکن خانه آخرت بوده اند ،َ‌ از جهانی که آن را جايگاه گرفته بودند رميدند، و در قبری که از آن می رميدند ،‌ وطن گزيدند ،‌ آلوده بودند به دنيائی که از آن دست کشيدند ، و تباه ساختند آخرتی را که به سوی آن منتقل گشتند ،‌ نمی توانند از کار زشت باز گردند ،‌ نه افزايش در نيکی را توانائی دارند. به دنيا انس گرفتند ،‌دنيا ايشان را فريب داد ، و به آن اعتماد کردند آنها را به خاک انداخت ، پس پيش تازيد ، خدايتان بيامرزد در آبادی خانه های آخرتتان که برای رفتن به آنها تشويق و دعوت شده ايد بشتابيد، و با شکيبائی به طاعت و دوری از معصيت بپردازيد تا نعمت های پروردگار را چنان که شايد و بايد دريابيد ،‌ و چه بسيار ساعات در روز و روزهای در ماه ، و ماههای در سال ، و سالهای در عمر تند و به شتاب گذراندند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 7:29  توسط rows  | 

سخنان شهید آوینی قسمت آخر بخش اول

توسعه اقتصادي و دين: فرهنگي توسعه اقتصادي با فرهنگ دينداري معارض است و اين امري است كه اكنون روز به روز بيش از پيش در كشور ما وضوح مي‌‌يابد،‌ توسعه اقتصادي نيازمند به فرهنگ ليبراليسم است و بنابراين خواه‌ناخواه ادامة اين وضع جامعه ما را به يك تعارض دروني فرهنگي دچار خواهد كرد. تهاجم فرهنگي از يك سو تعبيري است كه اشاره به اين تعارض فرهنگي دارد و از سوي ديگر همانطور كه عرض شد به تغيير خاص استراتژي غرب در مقابله با تفكر انقلاب اسلامي بعد از قبول قطعنامه 598 و پايان جنگ اطلاق مي‌شود و اين واقعيت غيرقابل انكار است.

آمريكا: هروزگار اقتدار آمريكا سپري شده و اين گرگ پير، همانطور كه نوام چاسكي مي‌گويد، ديگر تنها به كساني حمله‌ور مي‌شود كه نتوانند با او بجنگند.

ولايت: همه اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بوده‌اند، و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد، مگر نيست؟ آيا ما به راستي دريافته‌ايم كه او كيست و چه مي‌گويد؟ آيا ما به راستي سر به فرمان او سپرده‌ايم و ديگر خودي درميانه باقي نمانده است؟ ما را با فلك‌زدگان راهي طريق هوي و هوس كاري نيست. آنان اين كشتي طوفان زده اقيانوس بلا را جزيرة غفلتي انگاشته‌اند، امن و امان، جاودانه و بي‌تاريخ، مگر اين سينه خاكي در دل اين آسمان لايتناهي، كه محضر خداست، به ناكجاآبادي بي‌خدا رسيده است. روي سخن من با آنان است كه هنوز محفل انس را رها نكرده‌اند، آنان كه هنوز دغدغه مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند واي بر ما اگر اين وصي خدا نيز در ميان ما غريب باشد... و مگر نيست؟مگر نه اينكه ما در انتظار بوده‌ايم در انتظار طالوتي كه در اين عصر حاكميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت،‌ در انتظار پير فرزانه‌اي كه در اين عصر جاهليت ثاني، از باطن يا ظلمات راهي به چشمة حيات بيابد؟ او آمده است آن كه مردانگي طالوت را با فرزانگي جمع دارد. اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست كه در كار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نكنيم. هرچند با عقل ما سازگار نباشد؟

ولايت فقيه: نظام حكومتي ولايت فقيه نظام جديد و بي سابقه‌اي است كه اگر چه نوعي حكومت تئوكراتيك، يا به عبارت عاميانه خدامحورانه، است اما با هيچ كدام از قوالب حكومتي تجربه شده، انطباق يا حتي شابهن ندارد ولايت فقيه مبتني بر اسلام ناب است كه هم از حقوق بشر و هم از آزادي دريافتي كاملاً متفاوت با مشهورات و مقبولات بين‌المللي دارد.

عارف حقيقي و عارف دروغين: عارف حقيقي مست مي الست است و عارف دروغين مست مي پلشت. آب‌انگور هردو عقل از كف نهاده و بي اختيار هستند اما اولي اراده‌اش را در ارادت حق فاني كرده است و عقلش را داده تا به جنون عشق رسد و آن ديگري طوق ارادت شيطان بر گردن گرفته او نيز به ديوانگي رسيده است؛ اما ديوانگي‌اش نه جنون عشق است كه جن زدگي است.

حلزون هاي خانه به دوش: روشنفكران غرب‌گراي اين مرز و بوم براي توجيه وجود خويش ناگزير هستند كه چشم بر واقعيات ببندند و پيله وهم و خيال بر دوش به حياتي حلزون‌وار خود دل‌خوش كنند. و به همين علت در جايي كه ايدئولوژي و مقاصد سياسي لازمه ذاتي زندگي روشنفكري است ناگزير بايد وانمود كنند كه از سياست و ايدئولوژي مي‌گريزند.

خانه جنون: دل خانه جنون است. پس ريشه شعر و تنزل نيز در دل است. در اعماق دل اما دل نه آنچنان است كه هرچه به عمق آن فرد روي، از خود دورتر شوي، دل در عمق به اصل وجود مي‌رسد.

هنر:هنر ياد بهشت است و نوحة انسان در فراق، هنر زبان غربت بني‌آدم است در فرقت دارالقرار و از همين روي همه با آن انس دارند. چه در كلام جلوه كند و چه در نقش... انسي ديرينه بر قدمت جهان هنر زبان بي‌زباني است و زبان همزباني.

ترس: ترس رويكرد قدرت است و آنكه خود را قدرتمند مي‌نمايد، بيش از ديگران مي‌ترسد.

آغاز رنجرنج بشري با هبوط آغاز مي‌شود، با فروافتادن از بهشت مثالي؛ بهشتي كه در عين حال مثالي است از ذات آدم و حقيقت وجود او.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:48  توسط rows  | 

شعر و نجوا 2

دفتر سپيد, قلمي سرخ

به چشمانش كه نگاه كردم،

تبلور ايمان را يافتم

سر بر خاك كه مي‌نهاد،

هق‌هق اشك بود و ناله‌هاي بي‌قرار

درست از همانجا حضور خدا را حس مي‌كردي

لحظه لحظه رسيدن به قرب الهي را

خاكي و متواضع با لباس ساده بسيج

دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،

زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سيد هنوز با دهان روزه و دعاي زير لب از سفرهاي سبز آسماني شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپيد با قلمهاي  

سرخ مي‌نوشت.


نخل تنومند 

شب جمعه

و مردي در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)

«يا غياث المستغيثين»

بغضي بود كه در گلو مي‌شكست

صداي هق هق گريه‌هاي مرد و شانه‌هاي لرزانش

مرا متوجه او ساخت

پس از اتمام دعا كنارش نشستم

معصوميت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش

ناگهان تمام وجودم لرزيد

با ديدن كتاب حافظ

گفت: «برايم فال بگير.»

و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت

«خرم آن روز كزين منزل ويران بروم.»

و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فرياد مي‌زد.

چند ساعت بعد عازم رفتن شد

پرسيدم: «نامت چيست؟»

گفت: «مهره‌اي گم شده در صفحه شطرنج الهي»

دو سال گذشت

اما طنين صدايش در ذهنم بود.

بار ديگر

او را در محفل عاشقان مولا يافتم.

نامش را پرسيدم.

گفتند: «سيدي از عاشقان سلسله ولايت است.»

در تكرار مكرر آن محفل

شبي از شبها به اصرار دوستان فقط براي دل او سروده‌اي را خواندم

او برعكس سجاده‌نشينان خانقاهي بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.

اي كاش من مرید اين يل پهنه عرفان و عشق حق بودم.

او را دوست داشتم بدون اينكه حتي نامش را بدانم.

سرانجام از اين منزل ويران رخت بربست.

و من تازه فهميدم كه چه پربار بود‏, اين نخل تنومند و سر به زير

     منبع: همسفر خورشيد


سفر حج 

سفر حج ، ميقات با خداي عشق با پاي دل راه سخت صفا و مروه را پيمودن كار عاشقان است. بين آنكه دلش مشتاق باشد،‌ با آنكه پايش مشتاق باشد فاصله‌اي است به وسعت آسمان تا زمين.

مرتضي كه از اين سفر بازگشت،‌ به ديدارش رفتيم، در عرفات گم شده بود، مي‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم. خيلي برايم عجيب بود. من كه گم بشوم ديگر چه توقعي ازآن پيرمرد روستايي است.»

لبخندي بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد يادم آمد كه اي بابا! حديث داريم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.»

صحراي عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بي‌قرار آويني، اگر تمام اشك‌هايش در جبهه بي‌شاهد بود،‌ آنجا كه ديگر مولايش دل بي تاب سيد را مي‌ديد. آنجا كه حجه‌بن‌الحسن(عج) اشك را از روي گونه‌هاي مردان خدا پاك مي‌كند، دستانش را مي‌گيرد،‌ تا راه را گم نكند سيدي دست در دست سيدي والامقام هفت وادي عشق را با پاي جان مي‌دود.

 

مي اي خواهم که ديگر گون شوم باز****سحر آواره مجنون شوم باز
مي من شرح هفتاد و دو آيه است  ****مي خمخانه هور و طلايه است
چه غم ميخانه گر اتش بگيرد ****دعا کن مي نميرد مي نميرد
مي من سطري از حرمان خون است****مي من سوره والفجر و نون است
مي جوشيده با خون گل ياس****مي خورشيد رنگ دشت عباس
مي روزي که بستان را گرفتيم****کليد اين گلستان را گرفتيم
چه مي شد اشک ما تفسير مي شد؟****شبم شبهاي"بهمنشير" مي شد؟
به مدهوشان خاکي پوش عاشق****به سوز نوحه مردان"صادق"
"سبکباران خراميدند و رفتند****مرا بيچاره ناميدند و رفتند"
بگو دشتي است اين،بالا بخواند****"حسام الدين "ز مولانا بخواند:
"کجاييد اي شهيدان خدايي****بلا جويان دشت کربلايي"
+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 2:27  توسط rows  | 

خاطرات شهید آوینی 2

ندامت 

صفحه سپيد تقدير ورق خورد،

اما سياهي گناهان من هر ساعت پاكي و صداقت اين دفتر را تيره مي‌ساخت.

سرخي افق دل آسمان را خونين ساخته بود.

كه من دل سيد را شكستم.

از شدت ناراحتي به حياط آمدم

نگاه هراسان، دل بيقرار و لبان لرزان من،

همه گوياي ندامت بود. قدمي بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن.

سيد مرتضي در را بست، به نماز ايستاد.

او هنوز دفتر اخلاصش سپيد بود.

ساعتي بعد در خيابان در آغوشش بودم.

گويي اتفاقي نيفتاده است.

منبع : كتاب همسفر خورشيد

راوي:محمدي نجات


زندگي و نماز 

به نماز سيد كه نگاه مي‌كردم،

ملائك را مي‌ديدم كه در صفوف زيباي خويش او را به نظاره نشسته‌اند.

رو به قبله ايستادم. اما دلم هنوز در پي تعلقات بود.

گفتم: «نمي‌دانم‏, چرا من هميشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»

به چشمانم خيره شد.

«مواظب باش! كسي كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگي نيز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.

اما من مدتها در فكر ارتباط ميان نماز و زندگي بودم.

«نماز مهمترين چيز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار ديگر خواندم, اما نماز سيد مرتضي چيز ديگري بود.

               1- از سخنان سيد مرتضي آويني

منبع: كتاب همسفر خورشيد

راوي: اكبر بخشي
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 2:28  توسط rows  |